پرنسسی باقلب آبـــ❤ـی - بوی کافور عطر یـــــاس (فصل دوم )
پرنسسی باقلب آبـــ❤ـی

فوتبال و والیبال


به کتِ تنگِ نخودی رنگی که به زورِ بیتا پوشیدم خیره موندم،این تنگی کلافم میکرد،نه از جهته راحتی نه ...
فقط بخاطره اینکه میترسیدم فواد فک کنه این همه خوشتیپ کردن یعنی چراغ سبز نشون دادن برای بازگشتیه که اون داره برای رسیدن بهش به هر ریسمانی دست میندازه ...
شلوارِ تنگِ نخودی رنگی هم پاهامو قاب گرفته بود و اندامِ ظریفمو بیشتر توی چشم نشون میداد دیـگه بدتر !
مخصوصا با حالتِ کت که باریکیِ کمرم بدجوری توی چشم میومد...
با صدای بیتا چشم از آینه گرفتم:
بیتا-خواهر ؟
برگشتم به طرفش...
شالِ لیمویی رنگی که سیاوش براش خریده بود و بالا گرفت و گفت:
بیتا-چون تویی و اینبارم هر باری نیست حاظرم اینو بهت بدم!!!
چشمکی زد و ادامه داد:
بیتا-خودت که میدونی ، سوزوندنِ دلِ فردین خان یه آرزو شده برام ...
هیچی نمیگم ...
هر چند دوست ندارم که در موردش اینطوری حرف بزنه ولی زبونم نمیچرخید که بهش تشر بزنم ...
فردین هربدی ای به من کرده بود بدی ای در حقِ خانوادم نکرده که حالا بیتا اینطوری در موردش حرف میزنه ...
هیچوقت توی زبونم نچرخیـده بود که به بیتا تشری بزنم !
خودش جلو اومد و بعد از اینکه شالو روی سرم تنظیم کرد گونمو به همون حالتِ بچگونه ای بوسید و عقب رفت ...
بیتا-بهار تو رو خدا این همه سکوت نکن ...
یه ذره بگو ، بخند ، شاد باش ....
امروز تکلیفه خیلی چیزا معلوم میشه خواهری خوشحال نیستی ؟ حرفی نداشتم بزنم ...
امروز از اون روزایی بود که دلم که هیج همه وجودم میخواس تا اونی که حرفای نگاهمو معنی میکنه الان اینجا بود ، اینجا بود و میخوند حرفای نگاهی که غم این غربت،غمِ این شکست بدجوری داغونش کرده بود ...
دلم میخواس اونقدر توی آغوشش گریه کنم تا جون بدم ...
دلم میخواد آخرین اکسیژنی که توی این ریه ها میره عطرِ تنش باشه !!! همون عطری که خیلی وقته بوییدنش برام شده یه آرزو ..
سرمو به زیر میندازم و بعد از چند دقیقه فقط همین از دهنم خارج میشه:
-بیتا ، برام دعا کن خواهری ... تو دلت پاکه ، خیلی پاک (!) با همین دلِ عاشقـت برام دعا کن ...
این روزا فکرایی توی سرمه که بند بنده وجودمو میلرزونه ...
میلرزونه و میترسونه ، حرفایی که در عینِ غمش هم شیرینه و هم گس (!)
بیتا فکر کردن به اون منو داغون میکنه وقتی که هنوز حلقه ی فردین توی دستمه ...میفهمی ؟!
تـو برام دعا کن !
بیتا-با همه وجودم برای آزادیت دعا میکنم ... این ازدواج از اولم برای تو مثه یه زندان بود !
با همه ی ناامیدی ای که تو داری دعا میکنم اونی که همه ی این سالا حسرته نبودش آتیشت زده با همه ی انکارت برگرده ، بهار تو حقت این نیس ...
تو حقت این حسرت نیس !
بهار حقه تو از زندگی این نبود ...
حقِ تو از زندگیت این داغ و این دل شکسته نبود !!!
همینم منو میسوزونه تو یه عمری وفادار بودی ، سهمت این نیس ...
به جونِ سیاوشم که اگه نباشه میخوام دنیا نباشه برات دعا میکنم ، دعا میکنم که فردین لج نکنه ...
کوروش برگرده و جفتتون دست از این لج بردارین ...
حرفی نزدم فقط برای جلوگیری از راه افتادنِ اشکام به طرفش رفتمو بعد از اینکه گونشو بوسیدم از اتاق رفتم بیرون ...
چادر عربیمو که از قبل آماده کرده بودمو از روی کاناپه برداشتم و بعد از اینکه روی سرم تنظیمش کردم به طرفِ در به راه افتادم ، دمه در با صدای مامان متوقف شدم ....
مامان-بهار ؟
برگشتم به طرفش که با دیدنِ اون جلدِ قرآن خوشگلی که توی دستش بود لبام از لبخندی از هم باز شدن...
یعنی میتونم امیدوار باشم که سیاهیا تموم شدن و دارن جای خودشونو به سپیدی مطلق میدن ؟!
به طرفش رفتم و همونطور که پیشنیمو تکیه میدادم به کتاب مقدسی که از جونمم براش گذشتم زیرِ لب زمزمه کردم:
-اگه بخاطره تو از کوروش گذشتم ناراحت نیستم ، تو اعتقاده من بودی ...
با همه ی احساسی که بهش داشتم حاظر نبودم به تو خیانت کنم !! آخه تــو هویـت من بودی! اگه میگذشتم خیانـت بود ...
من یه خائـــــن نبودم ، من یه دختری بودم که جونش بود و مقدسات و اعتقاداتش ....پس حالا هم خودت ناجیه من باش ...
ناجیه این دله حسرت زده ای که دیگه جونی برای یه شکسته دوباره رو نداره ...
بوسه ای عمیق روش نشوندم و همونطور که دسته مامانو فشار میدادم عقب عقب رفتمو به طرفِ در خونه دویدم ...
نمیخواستم اینجا هم خسرو باشسه که مثه همیشه وکیل مدافعه من باشه ، باید یه بارم که شده این خودم باشم که از خودم ، از حقم ، از زندگیم دفاع میکنم باشم ...
پاهامو روی پدالِ گاز فشردمو سرمو تکیه دادم به پنجره ، دوباره ودوباره همه چی داشت با همون شدت مقابله چشمام زنده میشد...
تصویره اون چشمایی که همه ی دل و وجودمو باخته بود جلوی چشمام زنده شدن و از بغضه نبودش تنم به لرزه افتاد ...
چطوری تحمل کردم این سالا رو ؟!
خدا میدونــه !!

این فقط خداس که میدونه با گذشته ثانیه به ثانیه اش مرگمو به چشم دیدم ...
مگه میشه زجر نکشید ؟!
وقتی یه شبه تمومه آرزوهات رنگی از سیاهی میگیرن مگه میشه بازم عینه خیالت نباشه ؟!
جلوی گل فروشی نگه میدارم و با همه ی حرفایی که توی ذهنم چرخ میخوره پیاده میشم ، مطمئن نیستم که کاری که میکنم درسته یانه ولی میخوام بهش بفهمونم منو فردین از اولم ما نشدیم ...
طوری که عینه خیالمم نیس از ازدواجه دوباره اش !
میخوام یه جورایی بهش بفهمونم انتظاره هر چیزی داشتن از من کاملا انتظاره واهیه !
دسته گل بزرگی از یاس میگیرمو با قذمایی محکم به سمته ماشین قدم برمیدارم ...
آخریــن بار کی بود که یاس گرفتم ؟
از یادآوری اون صبحه دلگیر توی بیمارستان بغضم میگیره ...
مگه میتونم عطرشو کناره اون یاسا حس نکنم ؟
وقتی که ثانیه به ثانیه ی زندگیمو از تصوره وجودش بهم پیوند زدم ؟!
بیمعرفت حتی حاظر نشد یه بارم به دیدنم بیاد ، حتی یه بار ...
فقط با حسه عطره تنش میخواست دیوونه تر از اون چیزی کنتم که بودم !
قبل از اینکه بذارم تا گذشته چشمامو نمدار کنه سرمو از پنجره برداشتم و ضبط و روشن کردم ...


شب از مهتاب سر میره تمامه ماه تو آبه
شبیه عکسه یه رویاس تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دوره تو میگرده زمان دسته تو افتاده
تماشا کن سکوتتو عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحــی از گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی


از آهنگی که توی ماشی پخش میشه با همه ی مقاومتم چشمام رنگی از اشک میگیرن !
کوروش ... بی معرفت !


تو رو آغوش میگیرم تنم سرریزه رویا شه
جهان قده یه لالایی توی آغوشه من جاشه
تو رو آغوش میگیرم هوا تاریک تر میشه
خدا از دست های تو به من نزدیک تر میشه
زمین دوره تو میگرده زمان دسته تو افتاده
تماشا کن سکوتتو عجب عمقی به شب داده
تمامه خونه پر میشه از این تصویره رویایی
تماشا کن تماشا کن چه بی رحمانه زیبایی


آهنگ تموم شده ولی من هنوز توی خیاله چشمای بی معرفتشم ...
ماشین و جلوی شرکته فردین پارک میکنم و با دستمالی که توی مشت میگیرم سعی میکنم تا خطای سیاهی که ثمره ی اشکامن و روی صورتم افتادن و پاک کنم ...
به صورتم نگاهی میندازم و بدونه اینکه منتظر بشم از ماشین پیاده میشم ...
جلوی میزه منشیش میایستم و بدونه اینکه توجهی به اطرافم کنم میگم :
-میخوام جناب فردین فرجام و ببینم
منشی بدونه اینکه سرشو از روی دفترایی که جلوشه برداره میگه:
منشی-وقته قبلی داشتین ؟
-نه
منشی-متاسفم امروز فوق العاده سرشون شلوغه ...
-مشکلی نداره صبر میکنم تا کارشون تموم بشه !
منشی-خانمم شما چرا متوجه نیستین جناب فرجام امروز روزه شلوغیو دارن ...
متاسفم ولی نمیتونن ملاقاتی خارج از وقته اداری داشته باشن ، خستن !
-کاره من شخصیه ، منتظر میشم تا کارشون تموم شه ...
منشی با حرص نگاهشو ازم گرفت و منم عقب عقب رفتم تا بشینم ...
یه حسه غریبی تنمو میلرزوند ، میترسیدم از سرنوشته این ملاقات ، میترسیدم لج کنه !
چشمای خستمو برای ثانیه ای روی هم گذاشتم و انگاری همین کافی بود تا به تردیدم دامن بزنه ، با قدمای نامطمئن از جام بلند شدم ...
کناره میزه منشی ایستادم :
-میتونین یه برگه و قلم به من بدین ؟
همونطوری که چپ چپ نگام میکرد برگه و قلمی جلوی دستم گذاشت ...
نوشتم :«سلام جناب فرجام میبخشین که با این تاخیره بزرگ پیوندتونو تبریک میگم... خوشبخت باشین در کناره هم !
میخواستم باهاتون ملاقاتی داشته باشم ولی گویا سرتون شلوغه ، در هر حال موفق باشین !
روز خوش
بهار وفادار »
برگه رو تایی زدمو گذاشتم میونه گلا ...
-بی زحمت اینو همین الان برسونین به جناب فرجام ...خواهش میکنم !
همونجا ایستادم تا منشی از جاش بلند شه و بعد از اینکه مطمئن شدم پیغامم به فردین رسیده با قدمایی که سنگینشون بدطوری اذیتم میکرد به سمته در به راه افتادم ...
جلوی آسانسور رسیده بودم که با صدای آشفته ی فردین ایستادم:
فردین-خانم معینی این دسته گل و کی آوردن ؟
منشی-مشکلی پیش اومده آقای مهندس ؟
فردین-جوابه منو بدین خانوم ، سوالمو با سوال جواب ندین ... این دسته گل و کِی آوردن ؟
بدونه اینکه منتظره جوابه منشی بشم با توقف آسانسور در و باز کردمو اطمینان از کارم دکمه ی پارکینگو زدم ...

از شدته هیجان دستام میلرزن ، ولی یه حسی حرکتمو تایید میکنه ...
میدونم که تا اینجای زندگیم از این حسای من درآوری هیــچ خیری ندیدم ولی اونقدر حسم قوی هست که مجابم کنه تا به راهم ادامه بدم ...
قدمای محکمم توی پارکینگ قرار میگیرن که با صدای نفس نفسی ایست میشن و به عقب برمیگردم :
فردین-بــهار صبر کن خواهش میکنم
دستامو مشت میکنم و نفسه عمیقی برای حفظ خونسردیم میکشم ، بدونه اینکه خمی به ابرو بیارم روی پاشنه میچرخم و با لبایی که رنگه کمرنگی از همون لبخنده همیشگی دارن نگاش میکنم :
-ائــه ببخشید جناب فرجام ، منشیتون گفتن جلسه ی مهمی دارین ... نمیخواستم مزاحمه اوقاتتون بشم ، البته کارمم چندان مهم نبود ...
میشد سپرد به یه وقته دیگه !
با صدای مبهوته فردین حرفام توی گلوم خشکید:
فردین-بهــار باورم نمیشه ...
باورم نمیشه خودت باشی ، چقدر عوض شدی ...
فقط بهش نگاه میکنم ، چی داره میگه ؟!با چـه رویی به خودش اجازه ی حرف زدن میده ؟!با چه رویی به خودش اجازه ی اینو میده تا اینقدر کنکاش گرانه همه ی وجودمو به زیره ذره بینه نگاهه نامردش بندازه ؟!
هنوز اولین قدم و به سمتم برنداشته که با حرفم متوقفش میکنم :
-نمیدونم چطوری باید این دو تا رخداده زندگیتونو تبریک بگم جناب فرجــام ..
اول که ازدواجتون و بعدم که میلاده پسرتون ، واقعـا تبریک عرض میکنم !
بدونه اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم ، صدام میلرزه و با لحنـی که نفرت ازش میباره با صدای کمجونی میغرم :
-حامد فردا عصر ترتیبه یه قرار ملاقات و توی دفترش و داده ممنون میشم اگه مجلسمونو منور کنین ...
فکش از عصبانیت منقبض میشه .. انگاری همینی که میدونم چه حرصی میخوره با این یه جمله ی آخری کمی از التهابم کم میکنه :
فردین-حامد ؟! پیشرفت کردی ...مشخصا آب و هوای اونطرف بهتون کم نساخته ! نه ؟!
-جناب نیک منش منظورمه ، نکنه یادتون رفته ؟! وکیل پدر..
هرچند حق میدم بالاخرعه مشکلاته زندگی زیادن ...
در هر حال زیاد وقتتو نمیگیرم منتظرتونم فردا! فعـلا
فردین-بهار صبر کن ، باید حرف بزنیـم
به صورته خیس از عرقش نگاهی میندازم و همونطوری که لبخندم عمیق تر شده ادامه دادم:
-هر چی که باید میشنیدمو شیش ساله پیش شنیدم ، الانم دنباله چیزه زیادی نیستم ...فقط یه رضایت ، همین بعدشم که خلاصی ...
اگه تا الانم اقدامی نکردم بخاطره این بود که یا درگیره بیماریم بودم و یا ایران نبودم ، در هر حال ببخشید که نتونستم عروسیتون شرکت کنم و غیر از اون تمومه این سالا این تعهداتی که روی شونتون سنگینی میکرده فرای توانتون بوده ...
حق میدم ، بالاخره دغدغه های زندگیم زیادن !
فردین-بهار خواهش میکنم تمومش کن ...
هر چی بوده گذشته ، دنباله چی میگردی توی گذشته ها ؟
پوزخندی روی لبام جون میگیره،همچین حرفی و پیشگویی میکردم !
-راست میگی کنکاش گذشته هاچیزیو عایدم نمیکنه جز اینکه یادم میاره توی چه لجنی دست و پا میزدم و مهمتر از همه اینکه گذشته رو بایــد بریزم دور ، با همه ی تعلقاتش !با همه ی آدمایی که توی به لجن کشیدنش نقش داشتن ، مگه نه آقای فرجام ...
بی اختیار از میونه لبای کلید شدم همه ی اون چیزایی که زمزمه های خلوتامن خارج میشه:
-هر چند که زیادته ، این لفظه آقـــا بودن خیـــلی زیادته ...اونقدری که شرمم میشه از تلفظه این کلمه !
خجالت میکشم از همه ی مردای دنیا که به یه نامرد بگم ، مرد ...
بگم آقــــا ...
میفهمی شرممو ؟!
نگاهه سریعی به دستای مشت شدش میندازم و با نفسه عمیقی سعی میکنم تا هر چی توی دلمه رو توی مردابه احساساتم دفن کنم ...
-فردا ساعت4 منتظرتم ...
روز خوش
میدونم بدطوری زخم زدم ولی عینه خیالمم نیس ، این زخم زدن در مقابل زخمایی که ازش خورده بودم هیــچی نیس ...
هیـچی ...
دره ماشین و میبندم و پاهامو روی پدال گاز فشار میدم ، با مهارت از فاصله ی میلیمتری ازش میگذرم ! اینکه خودمو در مقابلش قدرتمند نشون بدم تنها ذره ای آرومم میکنه ...
دلم میخواد همونطوری که زیره پاهاش غرورمو لگد مال کرد لگد مالش کنم ، هم فردین و هم کوروش و ...
میخوام از هر دوشون انتقام بگیـرم ...
بایــد بگیرم وگرنه میمیرم ...
ثانیـه ای چشمامو روی هم میذارم ...
این بهاری که حالا میشناسمو دوست ندارم ولی طمعه انتقام توی این سالا بدطوری توی وجودم ریشه تابونده ، طوری که اگه احساسی برام گذاشته باشه اون فقط توی این قلبه بیچارمه وگرنه خارج از این قلب یه دختریه که حاظره همین چند ساله ی زندگیشم بسوزونه ولی توی این دنیـا جوابه شکستی که خورده رو بگیره ...
به دو تا مرد دوتا شکست بدهکارم ...
من بایــد این شکست و بهشون نشون بدم ...
چشمامو میبندم و سعی میکنم تا با گاز گرفتنه لبم نگامو از گنبد طلایی رنگی که جلوی دیدمه بگیرم ، از این وجدان درد متنفر بودم ...
متنفرم از هر چیزی که بخواد به صبـر دعوتم کنه ...
صبری که دیگه چیزی ازش نمونده ...
من حـالا مثه یه کوهه آتشفشانی هستم که بعد از یه عمری مدارا کردن با دل داغ دیدم حالا در مرزه فورانم ، آخه دیگه جونی برای مدارا کردن نمونده بود ...
*******
با هر حرفی که از میونه لبای حامد خارج میشه همه سعیمو به کار میبرم تا سکوت کنم ، اونقدر حرفاش سنگینن که دارن همه ی جونمو میگیرم ...
نمیدونم واقعـا چی باید بگم ...
چی دارم که بگم آخــه ؟!
وقتی که خانواده ی مثلا محترمه فرجامم دنباله برگشتنه منن دیگه چـی باید بگم ؟!
دلم میخواد فقط یه چیزیو بدونم اونم اینکه اصلا چیــزی به اسمه وجدان توی وجوده بی وجوده خانواده هست ؟!
اصلا یادتونم هست این مثلا مــرد یه زن و بچه ای هم داره ؟!
اون روزی که اون دختره بیچاره رو به این هم عقد کرد که یه بدبختی داره یه گوشه دنیا جون میده که حالا اینطوری برای من شاخ شده ؟
یاده حرفای بابا وقتی که میخواستم بله بگم جونمو به آتیش میکشونه ...
وقتی که یاده التماسای بابا میوفتم از خودم بدم میاد ...
چقدر بهم گفت که نکنم ، چقـدر گفت که آتیش نزن به بختت ...
چقدر گفت دنیا به آخر نرسیده ولی کی به حرفاش گوش دادم که اونموقع گوش میدادم ؟!
با یاده بابا به گلوم بغض چنگ میزنه ولی بــاید تظاهر کنم به قوی بودن ! بــــاید ...
حامد-بهار جان باید خودتو برای یه جنگه حسابی آماده کنی ...
این خانواده از اونا نیستن که به این راحتیــا خلاصت کننــا مواظب باش که نقطه ضعفی به دستشون ندی ، نمیدونم حدصیاتم چقدر صحت داره ولی یه حسی بهم میگه بوی پـول به مشامشون خورده ...
سرشو تکون داد و ادامه داد:
حامد-بایــد صبرتو بالا ببری ...باید صبور باشی تا بتونی توی این جنگ برنده بیرون بیای ، میفهمی که چی میگم ؟!
سرمو تکون میدم و سعی میکنم با مزه مزه کردنه کمی از قهوه ام به خودخودم یاد آوری کنم که زندگی کی شیرین بوده که حالا باشه ؟
تو نافت با تلخی بریده شده ...
حالــم بدجوری گرفته جوری که هیچ ضمانتی نمیتونم بدم که با دیدنه فردیـن از کوره در نرم ...
چادرم روی شونه هام افتـاده و همین که میام تا بندازمش روی سرم با صدای زنگ تلفن حامد نگامو میدوزم به لبای حامد:
حامد-بلـه ، راهنماییشون کنید بیات تو
گوشیو قطع میکنه و در مقابله نگاهه پرسواله من زمزمه میکنه :
حامد-فردین
هنوز حرفش کامل نشده که در روی پاشنه میچرخه و باز میشه ...
نگامو میدوزم به قیافه ی اتو کشیدش ، حرصم میگیره از این همه شیک پوشی ...
دلم بخاطره خودم و اون زنه بیچاره ای که نمیدونه چی دارن به سرش میارن آتیش میگیره ! نمیدونم چجوری باید برای خودم دیـکته کنم که اشتباه کردم ...
واقعا نمیدونم ...
فردین پیش میاد و صندلی روبه روی منو اشغال میکنه ...
بجای هر حرفـی فقط میخه منه ، من ولی بی اونکه اهمیتی به نگاهه کلافه اش بدم هر چند دقیقه یه بار بینه گردشه چشمم نگام بهش میوفته ...
با صدای حامد به اجبار نگاه از من میگیره :
حامد-جنـاب فرجام ممنونم از اینکه وقتتونو در اختیاره ما گذاشتین ، در واقع علته اصلی اینکه خواستم تا رو در رو ببینمتون علتی غیر از این نداشت که میخواستم همونطور که دوستانه همه چی بهم گره خورد ، این گره کور بعد از همه ی این مشکلات باز بشه ...
چیزه زیادی هم ازتون نمیخوایم غیـر از اینکه با این جدایی توافقی موافقت کنید ...
توی سکوت فقط نگاش میکنه ، از اون نگاهایی که میدونم توی دلش داره بهش پوزخند میزنه !
حامد-دنباله حاشیـه نیستم ولی تنها چیزی که میدونم اینه که موکله بنده خونه خراب کن نیس و شما هم دیگه موقعیته سالهای پیشتونو ندارید ...!!

البته خرده ای هم نمیشه بهتون گرفت ولی به عنوانه تنها درخواسته موکلم فکر نمیکنم مسئـله ی غیر ممکنی باشه موافقت با این جدایی توافقی!
صحبتـای حامد تموم شد ولـی فردین همچنان سکوت کرده ، حالم از این استرس ها بهم میخوره ، نمیدونم کی این بنده اسارت میخواد از گردنـم جدا بشه ...
با صدای فردین از جا میپرم :
فردین-میتونم خواهش کنم چند لحظه منو بهار و تنها بذارید ؟!
حامد به جای هر حرفی فقط به من نگاه میکنه ، انگاری میخواد ازم اجازه بگیـره ...به سختی سرمو تکون میدم و توی سکوت نگامو میدوزم به حامد که از دفترش میزنه بیرون !
فردین - چقدر با حسرت نگاش میکنی... نکنه مورده جدیده ؟
با سوال نگاش میکنم که با دومین جمله اش پوزخندی به اندازه همه ی این سالا روی لبام نقش میبنده :
فردین- هنوزم نمیخوای دست از این هرزگی برداری ؟
حالم بهم میخوره از اینکه با یه مرده کثیف و بیمار بحث کنم ولی مثه اینکه مجبـورم ، با پوزخند میگم :
-اثراته درمانتونه جناب فرجام ؟
مادرتون میگفتن که حسابـی تغییر کردین طوری اگه ببینمتون اصلا نمیشناسمتون ولی مثه اینکه تنها چیزی که این وسط تغییری نکرده این ذهن و فکره بیماره ...
ماشالله خانواده هم که استادن توی تعریف کردن از معیارایی که پسرشون فقط توهـمشو داره !
مکثی میکنمو ادامه میدم :
-من نیومدم اینجا که بازم توی اون مشکلاته مسخره غرق بشم ، دیگه نه جونی برام مونده و نه انگیـزه ای ...همونطورم که حامد گفت من هرچـی که باشـم یه کثافته خونه خراب کن نیسـتم !
فردین-بــله چرا که نه ...دلتـو زدم ؟ مردای اونطرف جذاب ترن ؟
با حرص از جام بلند میشم و تقریبا فریاد میزنم :
-تـو چقدر باهوشی آخه ...کی فهمیدی که دلمو زدی ؟! آخه بدبختی اینجاس که از اولم دلبستگی ای نبوده که بخوای دلمو بزنـی ...
اگه خواستم بهت تکیه بزنم فقط فکر میکردم که انسانـی !! پدیده ای به نامِ انسانیت و میشه توی وجودت پیدا کرد ... فکر میکردم یه مردی مثه بابای بیچاره ی خودم ولی اینو خودت ثابت کردی که با پدیده ای به نامه اسانیت کاملا غریبـی ...
اگه خواستم بعد از اون شکست دل و وجودم بهت تکیه بزنـم چون فکر میکردم اونقدر مردی که بفهمی وقتی بهت میگم میخوام حتـی فکرانم بهت وفادار بمونم درک کنـی ...
من برای تو مثه این کفه دست بودم ، هیـچیو مخفی نکردم ... دِ آخه اگه کردم بگـو !!
تو خودت میدونستی چی به سره دلم اومده ...خودت اومدی و جلو و گفتی میتونم بهت تکیه بزنـم.. که میتونم به مردنگیت تکیه بزنــم جوری که آدمی به نام کوروش کاملا برام محو بشه .. .
خودت بگو توی تمومه مدتـی که با هم بودیــم کجا پام به خطا رفت غیر از اینکه هر چی بود ساخته ی ذهنه بیماره تو بود ؟!
سکوت میکنم و سعی میکنم تا با نفسای عمیقی که میکشم جلوی این بغض و بگیرم :
-هر چی که بخوای بهت میدم ولی خلاصـم کن ... من دیگه نمیکشم ، هر لحظه اش برام عذابه وقتی فکر میکنم اسمم توی شناسنامه ی مردیه که روی اسمم اسم آورده ...خلاصــم کن از این عذاب !
فردین-بـهار من دوستت دارم
با حرص چشمامو میبندم و با بغض میغرم :
-اگــه هم عشقت واقعی باشه ، بازم همه ی عاشقا قسمته معشوقا نیستن...
همونطوری که من نبودم ، تو نیستی ... فردین تو داری جونه منو میگیری ...تورو به هر کی دوست داری خلاصم کن لعنتی !

فردین-نمیخوام آزارت بدم ولی نمیتونم بهار ... یه بارم که شده به عنوانه همسر باورم کن !
با بغض نگاش میکنم ...
-همسر؟
اصلا تعریفی از این واژه داری ؟ میدونی مسئولیته یه همسر چیه ؟!
اگه نمیدونی بذار بگم برات ...همون چیزایی که تو ازش شونه خالی کردی ... اسمه خودتو میذاری یه همسر ؟یه عاشق ؟
نکن ...تو رو خدا نکن ! با این کارت گند نزن به این لفظه مقدس ..
به جای هر حرفی ازجاش بلند شد و به طرفم اومد ، توی فاصله ی چند سانتی از صورتـم ایستاد طوری که هرمه نفساش توی صورتم پخش میشد و بوی عطرش توی بینیم میپیچید !
بازم به جای اینکه بتونم ازش عشق بگیـرم همه ی تنم از یه حس تلخ لرزید ، همون حسی باعث شد تا با لجبازی باهاش خودمو به این لجنزار بکشم ، همون حسی که همه ی فرصتامو سوزوند !
بازم اون حسه کشنده ی گناه همه ی جز به جزء تنمو به بند کشید و یه بغض سنگی چنگ انداخت به گلوم .... بازم اون جمله ی عذاب دهنده ی همون روزای اوله حماقتم توی توی ذهنم به گردش افتاد:
« دلت که پیش کسـی باشد و تنت در آغوش دیـگری هزار خطبه هم که بخوانند خیانت است ! »
واژه ی سنگینه " خیـانت " توی ذهنم چرخ میخورد و حجمِ این بغض اضافه میکرد !
لبامو از شدته بغض بهم فشار دادم و همین که اومد دستمو توی دست بگیره با قدمی بلند به عقب کشیدم..
-فردین عذابم نده ، خواهش میکنم !!! نمیـتونم ...
دستشو پایین میاره و با تاسف نگام میکنه ، با تاسفی که حالمو بد میکنه ...
-نمیتونم ، عذابم نده ... نمیتونم از تماسه دستی که برای قلبم از غریبه ای غریبه تره لبخند بزنم ...
اگه به طلاق اصرار دارمم فکر نکن بعد از تو هم حاضر میشم تا به یه آغوشه دیگه تن بدم ، نه .... بخدا دیگه جونشو ندارم ، دیگه هیچی دلمو گرم نمیکنه ، دیگه هیچ آغوشی برام جذاب نمیشه ... تنی که رنگه حسرت داره هیچی براش جذاب نیس ! اینو باور کن ...
فردین-قبول دارم برات هیچوقت نتونستم نقشه یه همسر و بازی کنم ، قبول دارم ...
ازم فاصله میگیره و ادامه میده :
فردین-دوست ندارم بازم آزارت بدم ! طلاقت میدم ولی ...
-ولی چی ؟
فردین-دو ماه بهم فرصت بده ! میخوام با خودم کنار بیام ...
-با چیه خودت کنار بیای ؟ ما از اول نه وابستگی ای داشتیم و نه تعلقی ... مگه کلا رابطمون چقدر طول کشید ؟
شاید عرفا سال هاس که زن و شوهریم ولی نامزدیه ما مگه بیشتر از 6 ماه طول کشید ؟
6 ماهی که خودت بهتر از هر کسی میدونی که چه اوضاعی داشتیم ...
فردین-طلاقت میدم ولی 2 ماه فرصت میخوام .
با حرص چشمامو روی هم میذارم و به امیده اینکه بعد از 2 ماه همه چی تموم میشه نفسه حبس شدمو خلاص میکنم :
-باشه ، من باید برم
خداحافظ
فردین-میرسونمت ...
-نمیخوام ، میخوام تنها باشم
یه کمی نگام میکنه بعد از مکثی چند ثانیه ای میگه :
فردین-هر طور راحتی ...
کیفمو برمیدارم وبعد از خداحافظی با حامد به سمت در به راه میوفتم ...
********
همونطور که چایمو مزه مزه میکنم با لبخند نگاهمو میدوزم به سیاوش و بیتا ...
نمیتونم هیچ حدی و برای شادیم قائل باشم ، واقعا خوشحالم از اینکه سرنوشته بیتا هم به من نکشید ...
با صدای بیتا سرمو بلند میکنم :
بیتا- بهار تو بگو ، بد میگیم ما ؟ چه عیبی داره تا قبل از اینکه بازم هوا سر بشه یه مسافرتی بریم ؟
هــی مامان میگه نه ...
-به امیر خسرو و باباجون گفتی ؟
بیتا-به اونا هم میگیم ولی مسلما اول باید مامان و تو رضایت بدین وگرنه اونا هیچوقت مخالفه خوش گذرونی نیستن !
-چی بگم ؟ حالا کجا توی برنامتون هست ؟
سیاوش به جای بیتا جواب میده :
سیاوش-هر جایی مامان جون و شما امر کنید ولی بیتا میگه ترکــیه ، ولی نظره شما تعیین کننده اس ...
فنجونه خالی چای رو میذارم روی میز و از جام بلند میشم :
-من حرفی ندارم ولی به شرطی که امیرخسرو مشکلی نداشته باشه ، وگرنه اگه خیلی به سفر نیاز دارید خودتون دو تا برید !! آیــه نیومده که هر جایی میرید ما رو هم با خودتون ببرید .... الان بهترین دورانه زندگیتونه ، باید قدرشو بدونیدااااا .... چند روزه دیگه حسرتشو میخورید ...
سیاوش-نه بهار جون ما حسرته چیو باید بخوریـم وقتی همو برای همیشه داریم ؟
این هم نظره منه و هم بیتا که شما هم باشیـد ، هر جایی که شما باشیـد بیتا هم خوشحال تره و خوشیه منم به خوشیه بیتا وصله و چی بهتر از اینکه مادر و خواهرمم باهامون باشن ؟
به صورته متینش لبخندی میزنم و تنها جوابی که میتونم در مقابله لطفش بدم یه کلمه :
-تو لطف داری عزیزم
واقعا هر چی که از شعور و شخصیته سیاوش بگم کم گفتم ، با تمومه قلبم فقط میتونم براشون آرزو ی خوشبختی کنم !
سیاوش برای من جایگزینه همون برادره نداشته اس و برای مامان هم همون پسره نداشته اشه ...
تا بعد از شام کنارشون میشینم و بعد از رفتنه سیاوش به سمته اتاقم به راه میوفتم هنوز چند قدمی تا اتاق مونده که با صدای زنگه تلفن راهمو به سمته تلفن کج میکنم ،روی مبل میشینمو تلفن و برمیدارم :
-بفرمایید ؟
چند دقیقه ای طول میکشه تا اینکه صدا از اونطرفه خط توی گوشم میپیچه !

-منزل وفادار ؟
ابروهام توی هم کشیده میشن و نفسم به شماره میوفتــه ، و پلکام شروع میکنن به پریـدن ....این صدا رو خوب میشناسم ...
نمیدونم چقدر میکشه که میتونم خودمو جمع و جور کنم :
-با کی کار داری ؟
با وجوده لحنه من سعی میکنه تا با همون ژسته مغرورانه اش لفظ قلم حرف بزنه :
-امیرخسرو هست ؟
-اشتباه گرفتی ...
میام با حرص و عصبانیت گوشیو خاموش کنم که هل با لحجه ای که دیگه هیچ شباهتی به کوروشه 10 ساله پیش نداره میگه :
-خانم وفادار میخوام ببینمتون ، امیر خسرو یه بهانه بود .

-میخوای ببینینیم ؟
چی باعث شده به این فک کنی که منو ببیــــــنی ؟
کوروش-بهار میخوام باهات حرف بزنم لجبازی نکن ... چیزی که مشخصه ما باهم دعوا نداریم
-جمع نبند چون منو تو هیچوقت جمع بسته نمیشیم آقـــــای هانز !
کوروش-بهار عزیزم خواهش میکنم ! چرا اینطوری میکنی آخه ؟
به نفس نفس افتاده بودم...
حالم بد شده باز بود ، بـــــاز ...
با کشیده شدن گوشی از دستم خودمو انداختم روی صندلی و سرمو توی دستام گرفتم ...
با صدای مامان به خودم اومدم :
مامان-کوروش بود ؟
سرمو تکون دادم که مامان میگه :
مامان-پس چرا گوشیو قطع کرد ؟
اصلا چی میگفت که اینطوری قاطی کردی ؟
چشمامو روی هم گذاشتم و با بغض گفتم :
-میگه میخواد ببینتم .
مامان-خب مگه این بده ؟
سرمو بالا گرفتمو با بغض نگاش کردم :
-نه بد نیس فقط خیلی دیر ه دیر.... مگه نه ؟
مامان نشست کنارمو سرمو به سینش فشرد :
مامان-بهارم گریــه کن ...
گریه کن و خودتو آروم کن ، میدونم سخت گذشت ..
میدونم گاهی اوقات زیره باره این انتظار کم میووردی ، بخدا منم پابه پای تو درد کشیدم از دیدنه وضعیته زندگیه تو ولی ...
بهار عزیزم ، دخترم ...
بسه دیگه تمومش کن این برزخی و که دوره خودت تنیدی !! مگه یه آدم چقدر عمر میکنه که این دو روزره باقی موندشم به انتقام گرفتن بگذرونه ؟
فک میکنی وقتی که دو روزه دیگه توی جایگاهه الانه من قرار بگیری چه حسی داری ؟
من با وجوده تو و بیتا تونستم برگردم ولی تو با چی و چه بهونه ای میخوای برگردی ؟
وقتــی که داره دنیــا به کامت میشه وقتی که ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
-مامانه من به چی باید فرصت بدم آخــه ؟
مامان تموم شده همه چی..
سال هاس که تموم شده ...
من از جدا شدن از فردین دنباله این نیستم که بازم خودمو درگیره یه رابطه ی دیگه کنم ، دنیــا برای من سال هاس که تموم شده ، همون موقعی که بابا ...
به هق هق افتادم ...
-دیگه نمیتونم !
اینم تقدیره من بود از دنیایی که خیلی براش دست و پا میزنن ...
تکیه زدن به مردی مثه کوروش و خالی شدنه پشتم !
میدونی مامان کاری که کوروش با من کرد اونقدر شکستم که دیگه خیانته فردین برام رقمی نبود !!!!
من دیگه دنباله این نیستم که بازم خودمو به بیچارگی برسونم .

مامان بجای هر حرفی فقط با بغض نگام کرد ، بغضی که میدونستم تمومه این سالا با دیدنه فلاکته من بیشتر از قبل به گلوش چنگ مینداخته ...
بغضمو قورت دادم و از جام بلند شدم ...
دلم هوای عاشقی داشت ، هوای زندگی به امیده دم و بازدمه اون بی معرفت ...
نفسمو فوت کردم بیرون و سعی کردم حداقل یه کمی از این التهاب کم کنم ، خودمم میدونستم دارم لاف بزنم ...
اگه زنده موندم فقط به شوقه اون روزیه که بازم این دستای لعنتی دستاشو لمس کنن ...
چشمام میخ شدن روی عکسی که روی میز عسلی اتاقم جاخوش کرده بود ...

لبمو به دندون گرفتم که برای محض رضای خدا هم که شده تموم شه این بغضه لعنتی ...
لپتاپمو روشن کردم و برای فرار از مرور سرنوشته بی کسیم ... رفتم توی مدیریت وبم و با همه ی بغضی که میتونستم داشته باشم شروع کردم به نوشتن:
عنوان : یادم کردی ولی دیـــر
حالم بده ، خیلی زیـــاد ...
یه بغض بزرگ سده نفسمه ، خستم از این زمونه.... زمونه ای که خیـــلیا براش جون میدن ، ولی من حاظرم جون بدم تا ازش خلاص شم ...
بی معرفت همه این سالا به نبودنت بود که عادت کرده بودم ، چرا میخوای بازم درد داشتن و نداشتنتو با هم بچشم ؟
چـــــــــــــرا ؟

امشب زنگ زد....
به خودش خیلی زحمت داده که بعد از9سال یادش افتـــاد یه بهاری هم اونور دنیــــا هست که اگه نفس میکشه به امیده بازگشتشه !
یادی که اگه مرد بود اگه وجـــــود داشت اگه یه خیانتکار نبود 9ساله پیش باید میکرد ...
من قربانیه چی شدم ؟
هوساش ؟
آخــــــه هوسه چـــــی ؟
هوس یه دختر شرقی ؟
مگه بود شرقــــی دور و برش ؟
مگه کم بودن آدمایی که بی هیچ قیمتی خودشو در اختیارش بذارن ؟
امشب دلم میخواد همه ی این سرنوشته بدبختیو فراموش کنم ، حتی مسببشو ... ولی مگه میتونم ؟
مامان میگه تمومش کن بهار ، دیگه چیزی از زندگیت نمونده که بخوای بازم حسرت بکشی ... دیگه داری میری توی29 سال ولی هنوزم اینجا نشستی و به یاده اون سالا اه حسرت میکشی ...
هر چی دیدی و ندید بگیر و بذار برگرده ، وقتی که فردین به تموم شدن این زجر رضایت داده تو دیگه خودتو آزار نده...
ولی آخه لعنتی تو به من بگو که مگه میتونم ندید بگیرم ؟
اونطوری که منم میشم مثه تــو ...
درست مثه اونروزی که تو هم منو ندیـــــد گرفتی !!!"
نفسم بند اومد ، اشکامو پس زدم و همونطور که اشکام همه ی وجودمو میلرزوندن ادامه دادم:
"کوروش لعنتـــی دوستت دارم ، ولی نمیتونم ...
دیگه نمیخوام که بتونم ، تمومش کن ، نذار تا با دوباره دیدنت داغه همیشه تازه ی دلم تازه تر بشه !
و پایان بخش درد و دلامو هم نوشتم :
"زندگـــــی انــگــار تمامِ صبرش را بخشیده است به من ... هرچـــه من صبـــوری میکنـم او بــا بـــی صبــری تـــمام هول میزنـــد برای ضربـــه ی بعد ....!
کمــــی خستــگی در کن لعنتی خیــــالت راحت ...!
خستگـــی من به این زودیـــا در نمیشود ..."
پست و ارسال میکنم و لپتاپ و خاموش ...
چراغ خاموش میکنم و حالا که از شدته جریــان این اشکا کاسته شده بعد از اینکه لباسامو عوض میکنم به سمته تخت میرم و چشمامو میبندم .
******
تازه از حرم برگشتیـم ، مامان سفره رو با حوصله و سلیقه ی تموم دیزاین کرده ...
بیخیــالِ نگاهه همه بشقابمو تا اونجایی که راه داره پر میکنم و بعد از یه سیخ برگ میذارم توی بشقابم حمله میکنم به سمته بشقابــم اونقدر گرسنه ام که دیگه نه به لنگ و لقدایی که از مامان و خسرو میخورم محل میذارم و نه نگاهه چپ چپه بابا ...
اونا که جای من نبودن ببینن چه فلاکتـــی کشیدم ...
والا ...
داشتم میمردم از بس جوابه سوالای سوزانو دادم ، جوری حرف میزد که انگاری تا حالا کلمه ای از اسلام به گوششم نخورده ، بخدا سابقه نداشته که اینقدر گرسنه بمونم ...
به طوره کلــی آدمیم که اونقدر کم غذام که فقط مامان از دستم حرص میخوره ولی خب چیکار کنم وقتیم که گرسنه میشم دیگه نه عممو میشناسم ونه ملکه انگلیسو ، حتی اگه یه آدمم بذارن جلوم مثه لودر برقی بی توجه بهش فقط میخورمش ...
با همون دهن پر سرمو بالا گرفتم که با دیدنه قیافه ی جذابه کوروش جویدن یادم رفت ...
ووویـــــییی جونمی فک کن من اینو بخورم...
کوروش از سنگینیه نگاهم سرشو بلند کرد و با دیدنه طرزه نگاهه من خندش گرفت :
جونـــــم چشم روشنه من ....
سرمو انداختم پایین و لبمو به دندون گرفتم ، حس و مالکیت و عشق کن فقط ...

خداییم بخوایم قضاوت کنیم من اصلا نیازی به چرت . پرتای رومین و ریحان نداشتم چون خودم بی تنبوره دارم بندری میرم ...
بی خیاله خجالت و در اثر اون کرمایی که عروسی برای خودشون راه انداخته بودن در باسنم سرمو گرفتم بالا و باز محوه غذا خوردنه کوروش شدم ، ای جونــــم چه خوشگل غذا میخورد ...
جوری غذا رو میذاشت دهنش که در عین با کلاسی آدم اشتهاش باز میشد ...
دوباره اونقدر تابلو بهش زل زده بودم که سرشو بلند کرد و اینبار بجای اینکه نیشش باز بشه و چشمکی چیزی بزنه یه اخم ظریف بینه ابروهای خوش حالتش افتاد و سرشو برگردوند ...
بدطوری ضد حال خوردم ، اونقدر شدید که دلم میخواس زمین دهن باز کنه و منو درون خودش پذیرا بشه ...
با حرص سرمو انداختم پایین و شروع کردم به فحش دادنه خودمو وخودشو و ابا جدادمون ! بخدا این ریحانه راست میگه که این پسرا جنبه ی توجه ندارن ، اینجــــا نبود که بیشتر بهش ثابت شه ...
خیلی از دسته خودم عصبی بود ، طوری که کارد میزدی خونم نمیپاشید بیرون ...
با حرفِ باباجون کلافه تر از همیشه سرمو بلند کردمو بهش نگاه کردم ، همونطوری که دستاشو با دستمال تمیز میکرد با صدای همیشه آرامش بخشش گفت :
باباجون-اگه موافق باشید میخوام از این چند روزی که مهمونای عزیزمون دیده منت میذارن و پیش ما اقامت دارن استفاده کنم و ببریمشون یه سفری چیــزی ...
حرف باباجون که تموم شد سوزان موافقتشو اعلام کرد و بعد از اینکه باباجون از سره میز غذا بلند شد یکی یکی همه بلند شدن ...
بالاخره غذام تموم شده بود ، دهنمو تمیــز کردمو سرمو بالا گرفتم ، بازم نگام رفت روی مخ قیافش ...
کوروش ولی با حالتی عصبی سرشو به زیــــر گرفته بود !
کلا فک کنم در طول زندگانیش تا این حد سر به زیر نبوده باشه ....
از صندلیم بلند شدمو همونطور که یــــه دستــــــم گیره چادرم بود به طرفه تلیف شیرجه زدم ، کلا مامان راست میگه که یه ذره هم آبرو داری توی وجوده من پیدا نمیشه .... خو آخه چیکار کنم نمیتونم خودمو کنترل کنم ، بابا همین که جلف نیستم بسه دیگه ، خوووووو نمیتونم شیطنتم توی خودم خفه کنم که آخــــــه !!!!!
با صدای پر از خنده ی مریــم نیشم کش اومد و به سمته اتـــاق به راه افتــــــادم :
-بـــــــــــه مریم خانوم ، خوش میگذره دیگه سراغی از این بهار فلک زده نمیگیری؟!!
مریم - همین که تورو نمیبینم آی حال میده که حد نداره ...
-پس نه ، میخواستی منم بیام بیخ خرتون ... در اونصورت که اینقدر صدای قه قهت هوا نبود ، حــــــالا راستشو بگو این محمد خان چیکار کردن که اینقدر حالــــی به حولی شدی ؟
مریم-کوفت !!!! بهار دوباره بهت خندیدم پررو شدی ؟
-نه عمه خانوم شما به ما هم نخندی ماهمینیم که هستیم ....
اصلا تا یادم نرفته بذار بگم ، جات خالی یه فامیلای توپــــــــــی داشتیمو نمیدونستیم ....
مریم-پس چی فکر کردی ؟ مااینیم دیــــگه ...
-خفـــه !!!! تو که دیگه جز ما محسوب نمیشی که تو جز خانواده ی غفاری هستی ، منم که وفادارم .
مریم-بخواب بابا
-آخــــــــــه چه کاریه خوووو تازه از خواب بیدار شدم خوابم نمیاد ...
وای مری ، اگه بدونــــــی چه جیگریه این یارو که حد نداره !!!
مریم-کدوم ؟ همون کوروش که با عکساش خودتو خفه کردی ؟
-آره ....وای مری نمیدونی کره خر اصلا نگاهم نمیکنه ، نه به اون عکسای لب ساحلش که 500 نفر ریختن روش نه به الان که برای من سربه زیرشده ، شیطونه میگه یه دوبا کف گرگی مهمونش کنم بلکه از فازه طرحه فرشامون بیاد بیرون ...
مریم-ائـــــــــــه بهار خجالت بکش ، به تو چه آخه ؟
بی اختیار نالیدم :
-بخدا نمیدونم این کثــــــــافط چی داره که همش دلم میخواد اون چشمای داغونشو میخ خودم کنم ....


با صدای خفــــه ی نـــــه ی مریم ساکت شدم :
مریم-بهار ازت خواهش میکنم تمومش کن این اراجیــف و ... نذار که دلت گیر کنه ...ماشالله که توی وجودمونــم هست از ایــن جنــونای ویرانگر ...
-نه بابا دل گیر کردن دیگه چیه آخــــــه ؟
مریم-بهار تو داری منو میترسونی ... خدا اون روزر و نیاره که عاشق بشی، بهار تو حیفــی !!! تورو خدا تا دیر نشده به خودت بیا ...
-آخـــــه عشقه چی ، کشکه چی ؟
یه چیزی که بگو توی مخه آدم جا بشه ، مــــــن کجا و کوروش هانــــــز کجا .... من مسلمون کجا و تنها وارث خاندان هانـــــــزهــا کجا ....
یه چیزی بگو که آدم بهت نخنده ، خب ...
مریم-نذار دیــر بشه، تا دیر نشده این حســه مسخره رو توی دلت خفه کن ، خواهش میکنم .
قبل از اینکه جوابی به حرفای مریم بدم با صدای در گوشیو قطع کردم وبدون هیچ فکری سرمو از در آوردم بیـــــرون ... با دیدن کوروش تقریـــبا سه چهار تا سکته ی ناقص و رد کردم اونم با هم ، سرمو سریع آوردم تو و دستامو گذاشتم روی گونه هـــــام ...
شیرجه رفتم به طرف چادرم و سعی کردم فکرمو از اینکه این آشغـــــال الان منو بی حجاب دید بیام بیـــرون ...
همه ی سعیم این بود که صدای مسخره ی ریحانه رو توی ذهنم مرور کنم (بــــــابا اصلن1 نظر که سهله ، تا50 تا نظرم راه داره ... حــــــلاله بابا ، خواهره من خون خودتو کثیف نکن .)
چادرمو تنظیم گرداگرد صورتم کردمو در و باز کردم و همونطور که سعیم این بود که نگام به نگاش نیوفته با صدایی که از خجالت دورگه شده بود گفتم:
-امری بود ؟
به اتـــــاق اشاره کرد و همونطور که به اتاق اشاره میکرد گفت:
-میتونم بیام توی اتـاق ؟
چشمام از ترس کشاد شد و تقریــــبا شلوارمو خیس کردم ، یــــا اصغر .... میخواد بیاد توی اتاق چیــکار ؟بهـــــار خاک تو سرت .... آخــه لامصب این آدمه که هــی نگاش میکنی؟! من میدونم آخر با کوروش و با بچش و با هم میفرستی برن ...
خاک تو سر شدی رفت بهار ...
داشتم به خودم فحش میدادم که کثــــافط بازمو گرفت و هلم داد توی اتاق و خودشم اومد توی اتاق ، تقریــــبا رو به غش بودم ...
کوروش-چرا سنگر میری ؟ میخوام اتاقتو ببینم ...
هم از گرمای دستاش که حتی از روی لباس و یه لا چادرمم حس میکرم و هم از تصور این لمس کلا رفتــم تو حس (خاک توی سره هیزت !!!)جوری که کلا خفه خون گرفتم...
کوروش-نمیخوام بخورمت ، میخوام باهات حرف بزنم میشه بشینی ؟
دره اتاق و بست و اومد دوباره بازومو بگیره بشونه روی صندلی که تقریــبا خودمو شوت کردم عقب :
-چیکار میکنی ؟ مشکلی داری با این بازوی من ؟
اونقدر طلبکارانه و پرخاشگرانه کلمات و ادا میکردم که کوروش به حالت تسلیـــم دستشو برد بالا و با لحن مظلومانه ای گفت:
کوروش-بخدا من منظوری ندارم ، فقط میخوام باهات حرف بزنم ... چرا اینطوری میشی ؟ چرا اینقدر عصبی آخــــه ؟
چشمامو برای ثانیه ای روی هم گذاشتم و تنها راه حلی که توی این شرایط به ذهنم رسید این بود که یه کاری کنم که زودتر بره بیرون... پس نشستم که حرفشو بزنــه ...
نشستم لب پنجره ی اتاق و کوروشــم نشست روی تنها صندلی ای که توی اتاق بود و پاهای کشیدشو روی هم انداخت !


کوروش-اول از هر چیـزی یه سوال دارم ... ببینم تو با من مشکلی داری؟
قلبم تپشش دیگه دسته خودش نبود ، هر لحظه از تصوره اینکه نکنه باباجون و یا بابا و یــا یکی از خانواده بیان توی اتاق و من در جواب حظور کوروش چی باید بهشون بگم 3-4تا سکته رو با هم رد میکردم ... از یه طرفم میخواستم تیریپ باکلاسی براش بردارم!!!
همه ی ایـــــنا دست به دست هم داده بودن تا توی مایه های سکته باشم .
نمیدونستم چیکار باید بکنم ، خب این بدبخت نما هم که تقصیری نداشت که ...
نمیدونس بعد از ظهر نشستن توی یه اتــاق در جواره یه دختر خوشگل (اعتماد به نفسو داری فقط ؟!)نفره سوم این جمع دوستانه شیطونه ...
چشمامو گذاشتــم روی همو توی ذهنـم فریاد زدم "ببـــــند اون دهنتو بهار !!!" چشمامو باز کردم و در جوابه نگاهه منتظره کوروش با جسارتی که توی اون لحظه حتی توی ذهنمم جایی نداشت با صدای محکمی گفتم:
-من ؟ من چه مشکلی میتونم باشما داشته باشـــم ؟
شونشو انداخت بالا و و لحن حق به جانبی گفت:
کوروش-منم خیلی به این امیدوار بودم ولی سر از این نگاهای خیره شما در نمیارم ، حرفی هست که بخواین بزنید ؟
شوکه نگاهی بهش کردم توی دلم هر چی فحش دم دستم بود و روونه ی روح پرفتوح ابا و اجداد پدریش کردم ، آخه لامصب به تو چه که من نگات میکنم ؟هـــــــا ؟
اصلا به تو چه ، دلم میخواد اونقدر نگات کنم که اون چشمای غورباغه ایت بزنه بیرون ...
لبامو روی هم فشردم و با حرص گفتم :
-امری نیست در واقع از اولم نبوده و فرضیه ی شما هم در حده همون تخیل محض بوده ، اگه کارتون همین بود که جواتونم گرفتید ، در از اون طرفه ...
کوروش-حالا میتونم بپرسم چرا اینقدر عصبی ؟
چشمامو بازم بستم و دستمو زیر چادر گذاشتم روی قلبم که با شدته هر چی تموم تر داشت به سینم میکوبید ، جوری تپش داشت که اگه دسته خودش بدش نمیومد که این سینه بدبخت و بشکافه ...
-ببخشید خیلی معذرت میخوام ، جسارتا میشه خواهش کنم اگه امری دارین برید توی خیاط منم الان میام ...
و نگاهه مضطربم و دوختم به چشماش که معلوم نبود چه رنگین ، چند لحظه ای مکث کرد و همونطور از صورتش تعجب میبارید به طرفه در اتاق به راه افتاد ...
دم در برگشت به طرفم و گفت:
کوروش-توی حیاط منتظرتونم پس
در که بسته شد نفسه حبس شده ی منم رها شد ، با استرس خودمو کشیدم جلوی آینه و برای لحظه ای چادر و از سرم برداشتـــــم ...
جلوی آینه خشگم زد ....
یعنی بهار خاک تو سرت به معنی واقعی کلمه ...
عوضی این تیپه تو زدی ؟!

با حرصی که هیچ نهایتی رو نمیشد براش قائل شد زل زدم به قیافه ی درب و داغونـــــــــم ....

موهای موج دار و بلندم به طرزه داغونی روی شونم رها شده بود و نصفیش تا روی شونه ی سمت راستم اومده بود ، جلوی موهامو هم که با یه کلیپس کوچولو بالای سرم جمع کرده بودم به طرزه مسخره ای کج و کوله شده بود ...
و نصفیش روی پیشونیه متوسطم اومده بود ...
چشمای درشتمم که بین رنگه مشکی و قهوه ای معلق مونده بود طوری برق میزدن که اگه به خر تیتاب میدادی اینقدر ذوق مرگ نمیشد ...آره خب ذوق مرگ شدنــم داره جلوی این بشر اینطور رویت شدن آخـــه !!
بینی قلمیم ولی برخلاف موهای داغون و تیریپ داغونم هیچ نقصی نداشت ، لبامو هم که تازه با ویتامین برقشون انداخته بودم ...
خووووو چیکار کنم لبام صورتین و همین که یه ویتامینی ، برق لبی بهش بزنی شدید توی چشمه آدم چشمک میزنن !! حالا درسته از این لب قلوه ایـــــــا نبودن ولی خب حالتشونم خیلی ناز بود ....
همینطور که داشتم قربون دست و پای بلوینم میرفتم نگام افتاد به تیشرت اندامی ای که تنم بود و از عصبانیت سرخ شدم ...
یعنی بهار تو با این تیپ هپلیت دوتاتون با هم که انشالله میرید میمیرید ، آخه روانی این چیه پوشیدی ؟
با حرص دستمو کوبیدم به سینم و شروع کردم به خودم فحش دادن ، همیشه بدم میومد از اینکه درشتی سنه هام نسبت سایر اعضای بدنم زیادی تابلو بشه دیگه چه برسه به اینکه توی مخ این یارو اجنبیه تابلو بشه ...
حالا البت بزرگم نبــــــودناولی خب من دلم میخواس اصلن به چشم نیـــــان ...
اه لعنتــی ....
بهار برو بمیـــر با این تیپت ...
به قیافه ی معترضم شکلکی درآوردم و بعد از اینکه روسریمو فیکس کردم به دور تا دور صورتم چادرمو روی سرم تنظیم کردمو از اتاق زدم بیرون .
حالا وجدان دردم از اینکه این اجنبی منو اینطوری دیده یه طرف و یه طرفم این حرصی که بابته بدتیپیم میخوردم ...
آخــه خدایـا ، خدا وکیــلی بین خودمون بمونه ...
اگه قرار بود این بابا منو ببینه چی میشد یه ذره شیک تر میدید ؟!
آخه لامصب برو بمیر که یه ذره هم شانس نداری ...
نگاهمو انداختم به حیاط و با دیدن کوروش که همونطور که روی صندلــــی توی حیاط نشسته داره پیپ میکشه ، جلو رفتم و روی صندلی روبه روش نشستم .
نگاهه سنگینشو دوخت به چشمـای من ...
یه جوری شدم و از این نگاهه بی پرده سرمو انداختم به زیر و گفتم :
-خب میشنوم ...
لبخنده ملیحی روی صورتش نقش بست و نگاهشو از چشمای من سر داد به پیپش ...
کوروش-چقدر چشمات مشکین تــــو ...

همیشه عاشقـه چشمای مادربزرگم بودم طوری که وقتی فوت کرد فکر میکردم دیگـه رنگه چشماش و هیچ جا نمیتونم ببینم ، اگه میدونستم با اومدنم به ایران میتونم بازم چشمایی به رنگه محبتی مثه مادرجون ببینم زودتر میومدم .


جوری نیشـم باز شده بود که اگه به خر تیتاب میدادن اینقدر ذوق مرگ نمیشد ، جوری رفته بودم توی حس که اگه به خودم بود حالا حالاها نمیخواستم از حس بیام بیرون آخرم با حس کردنِ سنگینی نگاهه کوروش بود که سرمو بلند کردم و به خودم اومدم و ذهنم به کار افتــاد .
-بالاخره من نفهمیدم از اینکه الان اینجایی خوشحالی و یا اینکه در حال دق کردنی ...
کوروش-دق کردن ؟
-همون مردن خودمون ...
کوروش-واقعیتش اینــه که ایران برای من چیــزه سرگرم کننده ای نداره ، فقط این میون اون گرمـای محبت ایرانیـاس که که باعث شده تا چند روزی رو اینجا دووم بیارم ...
ابروهامو انداختم بالا ...
اوه بـابـا نکن این کارا رو با ما ...جوری حرف میـزنه که انگار کی هست !!!
کوروش-بهار خانوم من دنبـــال چیزه بزرگی نیستم غیر از اینکه میخوام بیشتر از فرهنگتون بدونـم ، راستش اینطور که ظواهر امر پیداس توی این خونه این فقط شمایید که سرتون خلوت تره ...
نمیخوام با خواهشم باعث شم تا امیرخسرو توی این رودروایسی های مرسوم توی ایران گیر کنه ، الانم دارم مستقیم میپرسم ، شما میتونید کمکم کنیـد ؟
-دنباله چی میگردی اینــجا ؟
قــم چیزه خاصی برای آشنایی نداره و بیشتر فضاش مذهبــیه تا هر چیزه دیگه فک نمیکنم خیلی به مذاقتون خوش بیـاد !!!حالا فوقش من شما رو 4 تا امامزاده هم ببرم ، چی میتونه باعث بشه تا احساس آرامش کنید ؟
اون احساس آرامشی که شما دنبالشید و باید توی ایمان قلبیتون حس کنید نه چیــزایی که مسلما نا با دیدنتون هماهنگی داره نه با فرهنگتون !!!
کوروش-دنبال تفریح نیستم ، میخوام بیشتر در مورد اسلام و اینجور چیــزا بدونم ، این خواهش من نیس ... خواهش آلاس ، آلا روحیــه ی بهم ریخته ای داره ، فک میکنم بد نبـاشه تا اون آرامشی که میگفت امروز داره رو بازم امتحان کنه ب!! اینطور نیس ؟ و گرنه منو چه به این حرفـــا ...
با چشمایی که میدونم بیشتر از هر وقتـی تردید توشون موج میزدن گفتم:
-من قول چیو میتونم به شما بدم ؟ فضای ایران و به خصوص قم طوری نیس که من بتونم به شما وعده ای بدم کـه میدونم از پسش بر نمیام !!! وقتی میتونم بگم 99%بابای بنده با این پیشنهاد شما مخالفت میکنه ، من چی میتونم بگم ؟
ایران مثه اروپـا نیس که دختر آزاد باشه ...
اصلا اینو هم بدونیــد توی کله ایرانم مثه قم روی این مسائل حساسیتی نیس ، یکی از قطبای مذهبیه اسلام و تشیع توی کل جهانـــه ! نمیخوام کلی بگـم ولی حداقلش توی خانواده ی ما با همه ی اعتمادی که دارن فکر نمیکنم این آزادی و بدن ...
کوروش-منظورتو نمیفهمم ، چیو میخوای بگی ؟
-چجوری بگم ...
بذار رک حرفمو بزنم بابای من یه نمه حسـاسه و دوست نداره که دختر جوونش مثـه یه لیدر مسوولیت آشنا کردن شما رو به عهده بگیـره ...
مخصوصا با وجوده موقعیتی که شما دارید !!!
اینجا ایرانه و غیرتـــه مرداش روی این مسائل زیاده و بابای من معمولا اینجور مواقع پیشگیری میکنه تا درمان نکنه ...

ابروهاشو بالا انداخت و پیپشو از کنـاره لبش برداشت و گذاشت روی میـزی که جلومون بود ...

کوروش-اوه ...از اون جهت !!
نگران نبـاش اصلا من خودم با امیرحسام صحبت میکنم که شاید دست از این افکار پوسیده برداره ، فقط ساعتـایی که شما وقت دارین و به من برسونیـد ، نه یعنی بگید !!
قربون اون اعتـماد به نفست بره اون نهنهت ، والــــــا !!! فک کرده بابای من غیرتشو از چاه مستراب درآورده که بذاره دختر 17-18 سالش با این نره خر بره ولگردی ...
والا ...
با یه پوزخنــده داغون از جام بلند شدمو همونطور که سرمو کج میکردم گفتم:
-اگــه تونستــی به همجواری با خودم مفتخرت میکنم !!
و ریتم برداشتن پاهامو به همون حالت مسخره ای که هر وقت با رومین استرس داشتیـم برمیداشتیـم ...
توی دلم غش غش به قیـافه ی دردونه ای خاندان هانـز وقتی که از بابا نـــه میشنید غش غش میخندیدم و ازش دور تر میشدم !!! آخه شاسکول جون درسته که ما ایرونیــا ذاتا اجنبی پرستیم ولی نه دیـگه تــا این که سره ناموسمونم این اجنبی پرستیو عیون کنیــم ...
والا ...
فک کرده اومده توی قلب اروپا و داره با دوست دخترش قرار میذاره برن ولگردی ...
ولی خدایی این بیچـاره شانسم نداشته هــا ، فک کن اینهمه شهر داره این ایرون فلک زده !! بدبخته مادر مرده اون شانسه کج و کوله اش برداشته آوردتش کـجا ...
لبـامو به حالـت بدجنسا باز کردم و به قیافه ی دمغش که تصورش اونقدرا هم خارج از توانم نبود غش غش خندیـدم !!!

********
با دیدن اس ام اس هستی سرمو از روی کتـاب بلند کردمو با حرص بازم اسشو باز کردم :
هستی-در حال چه غلطی هستی که جواب نمیدی ؟
با حرص گوشیمو انداختم کنــار و بازم کتـاب تست ریاضیو کشیــدم جلو و همونطور که توی دلم با وجدانـم در حال جنگ و جدل بودم «به جونه سیبیلای بابام بایـد10 تا تست دیگه هم بزنم تنگش ، جون تو راه نداره برم دنبـاله ول چرخیدن دوبــاره هـاااا... »سرمو بازم کشیـدم توی کتـاب ...
با لرزیـدن میـز با حرص اتودمو پرت کردم روی کتاب و کتاب و بستــم ، بدون اینکه بذارم بازم میس بندازه سریع گوشیـو برداشتـم و با عصبانیـت غریدم:
-هـــان ؟ کرمکت عوت کرده بـازم ؟ وقتی میبینی جواب نمیدم خوووو اینقدر نفهمی که نمیفهمی دارم خر میزنــم ؟بخدا هستی فقط دلم میخواد یه باره دیگه اون شماره ی مسخرتو توی نمایشگرم ببینمــا دو دقیقه خفه بمیـر بذار این 8 تا تسته کوفتیه مونده رو بزنــم!
صبر نکردم تا بازم اون زبون بیست متریشو به کار بندازه گوشیو قطع کردم و با خیــال راحت نشستم به تست زدن ...
آی استرس داره وقتـی چند روز میری ولگردی و بعد از چند روز با یه فکره مغشوش و پر از کوروش بایـد بشینی تست بزنی و آخرم از استرس اینکه توی خاک برسر ساله دیگه با وجوده غولی به نام کنکور چه غلطی باید بکنی خودتو عذاب میدی تلخه ...
آخریــن تستی که زدم همزمان شد با زنگ اس ام اس گوشیـم که اینبار نیشمو تا عنبیه ام باز کرد!!!!با خنده گوشیـو برداشتم که با دیدن 3تا اس ام اس همزمانـی که رسیده بود نیشم باز تر شد .
اولین اس و باز کردم :
«هستی-ببینم نکنه بازم داری خرخونی میکنی ؟ هـــا ؟ بابا بیخیال ... توام که آخرش باید بری بچتو پنپرس کنی که ، بیخی ...بیا شاد باشیــم ! چه خبر از اون ژیگول اجنبیه ؟»
«-تا چشات درآد اینقدر میخونم که بشم رتبه یک ریاضی ، آخه لامصب این فکرای مزخرف چیه که میندازی توی اون مغز پوکت ؟ کی گفته قراره ما بریـم بچه پنپرس کنیــم؟بیچــاره این درس خوندن که آیندتو ضمانت میــکنه !!»
اس و که فرستادم رفتم سره اس بعدی دوباره که از هستی بود:
«هستی-خر خون مجرم نیست، بیمار است ! بیایــید با خرخون ها مثل بیماران رفتار کنیــم .(ستاد بیماری های خیــــلی خیــــلی خاص)»
کوفت ...
مسخره ی بیدرد ...
اومدم برم سره اس بعدی که بازم از هستی اس اومد:
«هستی-نه عزیــزم آخرشم باید بری لباس گل گلی بپوشــی و بچتو پنپرس کنـی ، اینجــا ایران است ...البت تو یه راه حلی هم داریــا ، میتونی این ژیگول قرتیه اجنبیه که ریحان میگه از نوادگان هیتلره که با اون چشما پدر سگش مهاجرت کرده آمریــکا و الانم خودشو یه آمریکایی میدونه تور کنی و این رسم مزخرف و دور بزنــی وگرنه که هیــچ ...»
«-درد ، برو بمیــر بابا ... حالا فک کرده این پسره آفتـاب مهتاب ندیدس که با دیدن دو تا چشم مشکی و به قول اونوریــــا یه لچک به سر خودشـو گم کنه ، این بچه قرتی تا حالا نسخه ی 500 نفرو پیچیده و شایدم 200بار تا حالا بابا شده باشه ، والـــــــا !!! حالا فکر کرده چه خبر هست .»
با ذوق از اینکه میتونم اس بعدیو بخونم اس و باز کردم که با دیــدن شماره غریبه اخمام رفت توی هم ...
این دیـــگه کیــه ...
با اخمایی توی هم از سوال اینکه کی میتونه باشه اس و باز کردم :
«-صبح بخیــر چشم قشنگ ! اجازه ی امیرحسام جان صادر شد ، من امروز عصر جلوی دفتر امیرحسین منتظرتــم ...
فقط عزیزم یه قرص آرامبخشی هم بخور ، به قول تو به جون تـــو من طاقت خشمگین شدن ندارم عروسک خانوم ، باور کن اگه با آرامش میگفتی داری درس میخونی به جون برادپیت مزاحم وقت گرانبهات نمیشدمــا . خب برو درستو بخون ! بای (کوروش)»
با چشمایی که از تعجب گرد شده بودن دوباره شروع کردم به خوندن اس و آخرم با انــرژی گرفتن از تموم ظرفیت مغزم تونستم بگم:
«-ببخشید کدوم کوروش ؟»
این شاسکول چطوری اینقدر روون فارسی نوشته بود ؟
کوروش ...
خب ما یه کوروش که بیشتر نداریم اونم همون ژیگول اجنبیه ، پس این فارسی روون و از کجاش در آورده ؟
خب شاید روون صحبت کردنشو مدیون مامان بزرگش باشه ولی ...
اس جدیـــدی که از هستی اومده بود و بدون اینکه بخونم رد کردمو منتظره جوابش موندم، هنوز چند دقیقه نگذشته بود اس اومد:
«کوروش-ببخشید نمیدونستم چشم قشنگــا اینقدر سرشون شلوغــه ، منو ببخش بانـــو من کوروشم ، کوروش هانـــز.»
چشمام گشاد تر شد ...
اونقدری که این اس فارسی نوشتنشو هم بیخیال شدم ...
گوشیــو گذاشتم روی میز و از جام پریدم و به سمت در رفتم و همین که در و باز کردم گفتم:
-مامان ...
این یارو اجنبیه چی میگه ، یعنی راست میگه ؟ بابا گذاشته من با این نره خر برم ولگردی ؟
آخــــه مگه میشه ؟
بابایی که نمیذاره من با خسرو و دوستاش یه چهارشنبه سوری بزنم به کوه و کمر چجوری راضی شده با این بچه قرتی برام ولگردی ؟
همونطور داشتم حرف میزدم که با دیدن قیافه ی مامان تــازه یادم افتاد، ای داد بیداد ...
بهار خانوم اینقدر توی ذهنت و با رفیقات تیریپ لاتی حرف زدی یادت رفته که جلوی مامی خانــومت باید با پرستیــژ باشی ، اونم از نوع بدرقمه ...
مامان-این چه طرزه حرف زدنه ؟ بهار کی میخوای در شان خودت رفتار کنـــی ؟
همینطور که سالاد درست میکرد غر غر کنون ادامه داد:
مامان-خیــر سرت 17 ســالته ، مریم بیچاره نمیدونه توی چه اعجوبه ای هستی که میگه برات خاستگار میاد همه رو از دم نپرونــم ، همینم مونده که شوهرت بدم لـــو بره دختر دکتر وفادار چه اعجوبه ای هست ...

خجالت بکش ، آخـــــــه چقدر باید از دستت حرص بخورم ؟



دستمو گذاشتم روی سینمو مثه آدم آهنـــی شروع کردم به خم و راست شدن:
-بانــو منو عفو بنما ، من غلط کردم ...جونه تو !! فقط مامی جونم بگو ببینم اوضاع از چه قراره ؟ از دیشب تا حالا چی شده بابایی که با اون سفت و سختی پشت سره کوروش صفحشو میذاشت اوکی داده ؟
مامان-هیــچی مثه اینکه کوروش میخواد فقط به عنوان یه بومی باهاش باشــی در واقع برای راحت بودن آلا ! اون همه هدفش از دیدن قبور زیــارتی قم اینه که داره دنبال آرامش اون دختـــر میگرده ....
صندلیه میز کشیدم بیرون و همونطور که نگاهه کنجکاومو میدوختم به چشمای مامان گفتم:
-مـــــامــــــان ؟
مامان-هــوم
-تو میدونی آلا چشه ؟
مامان سرشو تکون داد و گفت:
مامان-نمیدونم ولی مثه اینکه سوزان میگفت آلا عشقش جلوی چشمش و توی آغوشش جون داده ، الان 5 سالی از اون جریــان میگذره و تازه از بیمارستان روانی مرخص شده ، این چند وقته ی اخیر ، قبل از اینکه بیان ایران اونقدر داغون بوده که چند باریــم خودکشی کرده که مثه اینکه کوروش به دادش رسیده ...
برام جالبــه سوزان جوری نگرانه این دختره که انگاری دختره خودشه ، دیشب دیدی کوروش چجوری سرشو بغل کرده بود و در مقابل عکس العملش بعد از اون بیتابی چیکار میکرد ؟ واقعـــا عشق و توی تک تک حرکاتش میشه خوند ؟
با حسادتی که برای خودمم غریب بود سرمو تکون دادمو و خیاری که مامان میخواست برداره تا خردش کنه رو از دستش گرفتم و در مقابله نگاه غضبناکش گفتم:
-خوووو اینهمه درس خوندم یه خیـــارم نمیخوای بهم بدی ؟
و در مقابله غر غرای تموم نشدنیش به سمت اتاقم به راه افتادم ، اس هستی و باز کردم :
«هستی-تو اصلا بگو 300 تا بچه پس انداخته ، دیوونه ایــنا اینقدر بی رنگ و رو دیدن که با دیدن یه خوشگل شرقی با چشمون مشکی و زبون درازی مثه تو دل از کفشون بره ...بهار خانــــوم از ما گفتن بودا ، بجنب ! خب دیگه برو درستو بخون .»
«-گذاشتن برام .. برو بابا !!»
درسته که برای حفظ غرورم جلوی دوستام انکار میکردم ولی با خودم که تعارف نداشتم، واقعیتش این بود که کوروش بدجوری چشممو گرفته بود ، این ربطی به الان نداشت ...
کوروشو از اونوقتی که شناختم بهش یه حسه مرموزانه ای داشتم که هر بار میخواستم اسمشو بذارم عشق دلم نمیومد با این کارم به تقدس عشق بی احترامی کنم ، درسته که ازش خوشم میومد و یه حس مرموزانه بهش داشتم ولی خب دیگه اونقدرم احمق نبودم که دوتــا عکس دل ببازم ...
براش اس دادم:
«-ژیگول اجنبی ، ساعت 5 جلوی فتر باباجونم منتظرتم ، من بالا نمیامــــــا ، یه لحظه هم دیر کنـــی من رفتم .»
از شاخ و شونـــه ای براش کشیده بودم نیشم باز شد ...
منتظر نشدم که بازم بخواد حرفی بزنه ، گوشیمو سایلنت کردم بازم رفتم سراغه تستام ...
من موندم با این درس خوندنه قشنگ چجوری باید برای کنکور بخـــونم خدا میدونه ، حالا اینـــا به کنار خیره سرم کلا 3ماه بیشترم تا امتحانانهاییـــا نمونده ، البته اگه بخوایم اون یه ماهی که بابته عید میریم دنبال خل و چل بازی و فاکتور بگیریــــم !!!
...
اونقدر رفته بودم توی فاز درس که با صدای مامان از جا پریدم...
همونطور که تکیه داده بود به در گفت:
مامان-نمیخوای پاشی آماده شی ؟ ساعت 3:30 هــا ...
هنوز ناهارتم که نخوردی !!
اتودمو انداختم روی میــز و همونطور که چشمامو میالوندم گفتم:
-همونطور که این نسخه های شیک و برای من میپیچیــد چی میشه یه ذره هم شرایط منو درک میکردین ؟
مامان-اتفاقا بابات دنباله یه بهونه بود که شاید بتونه سره تورو از روی کتابات بلند کنه ، مادره من بفهم تو ساله دیگه کم میاری برای درس خوندنــــا زیادیم خوندن خوب نیس ...
هر چیزی نرمالش خوبه !!!
همونطور که چشمامو ماساژ میدادم گفتم:
-مامان جونم شما هم دیگه باید درک کنی که من هیچی درس نمیخونم ، متاسفانه همون یه ذره درسیم که میخونم جلوی تو و باباس اینکه که اشتباه متوجه شدین ، وگرنه من و این ذهن در هم ریخته و چه به درس !
مامان لباسامو بیار برام ....
منتظر نشدم تا حرفی بزنه و سریع دره حموم و بستم ...
اونقدر بدنم کوفته بود که حتی دوش آب سرد هم نتونست از التهابم کم کنــــه !!!! یه ترسه مبهمی توی وجودم خونه کرده بود ...
ترسی که واقعا نمیدونم عاقبتش به کجا میرسید ...
کل مدتی که تا 5 گذشت و اونقدر توی فکر بودم که وقتی به خودم اومدم که درست ساعت چند دقیقه به 5 بود و من جلوی در دفتر بخش مرکزی کارخونه ی بابا جون وایستاده بودم و منتظر بودم تا ببینم این ترس موهوم آخرش به کجا میرسه !

ادامه دارد....
در ادامه خواهید خواند::.
«نگاهـــم میخ شد روی دختر بچه ای که دستـــاشو گرفتـــه بود ...
بهش حسودیــم شد ...
حسادت به دستایی که اینطور محکم دستای کوچیکشو گرفته بودن ...
این دستا همون دستایی بودن اینطور بی رحمانه پشتمو خالی کرده بودن ، اونم بدون هیچ علتی ...
چشمای حسرت زده مو انداختم پایین و شروع کردم به نگاه کردن به حلقــه ای که برای دق دادنش توی انگشت انداخته بودم !
حلقه ای که مدتها بود که دیگه دست نمیکردمش ولی امروز طلسمش شکسته بود ...»





نوشته شده در جمعه 1392/01/23ساعت 2 PM توسط Princes joon | |